تبلیغات
 تو را نفس می کشم - با من حرف بزن
یک روز که نمی دانم حوالیِ چند سالگی ام بود آمدی کنارم.!
ماه و سالش را نمی دانم اما آمدی کنارم و من که مدت ها بود فقط شنونده ی خوبی شده بودم حرف می زدم و تو گوش می کردی
یک روزِ پاییزی که شاید باران نم نم می بارید تو آمدی کنارم و آرام گفتی با من حرف بزن...!
نه که دور و برم پر باشد از آدم های بی معرفت که گوشی برای شنیدنِ حرف هایم نداشتند نه!
خیلی وقت ها سراپا گوش بودند که من حرفی بزنم؛ خیلی وقت ها با بی تابی هایم بی تاب تر شده بودند تو که خوب می شناسی عزیزانِ مرا، ما جانمان برای هم می رود اما ...
تو آن روز یک جوری نگاهم کردی و گفتی حرف بزن که هم بغض های نهفته توی گلویم، هم همه ی حرف های مگوی توی دلم تقلا می کردند زودتر خودشان را به تو برسانند...
نمی دانم کدامشان جلو زد اول اشک از روی گونه هایم پایین غلتید یا اول حرف هایم تند تند از توی دهانم بیرون پریدند؟!
یکه و تنها حرف زدن را هیچ وقت دوست نداشتم اما تو که گفتی " با من حرف بزن" انگار به زندانیِ ده ساله ای که  مدام در بند بوده و رنگ آسمان را ندیده بگویند بیا هواخوری...!
بی خیالِ همه ی دردها و بدبیاری هایش می شود و با سر قبول می کند...
حالا این چندوقت که سخت گذشته بود تو آمدی و با خوب گوش کردنت حالم را خوب کردی ...
حالا یک چیزهایی یادم افتاد فکر کنم مثل همیشه اشک هایم از حرف هایم سبقت گرفتند به تو گفتم "ببین زندگی پایش را بیخِ گلویم گذاشته گاهی خیلی سخت می گذرد، لطفا بگذار یک لحظه خودم باشم و از دلم برایت بگویم لطفا بگذار این بار بگویم حالم خوب ... نه حالا که فکر می کنم می بینم خوبم.
حالم خوب است اما می خواهم بهتر شوم"
یک ساعتی فقط حرف زدم و تو فقط گوش دادی نمی دانم در آینه نگاهت چه می دیدم که هرچه در دلم بود می گفتم...
تو بعد از حرف هایم لبخند زدی؛ یادت هست؟! گفتی: "خب؟! فقط همین؟!"
چشمانم گرد شده بود گفتم همین؟! کم بود برای شکستن منی که خودت خوب می دانی چه زود دلم ترک بر می دارد؟!
لبخند زدی و گفتی "تو را خوب می شناسم؛ تویی که زود نگران همه می شوی؛ دلت برای همه تنگ می شود حتی برای آدم های کم لطفِ زندگی؛ تویی که به جای همه غصه می خوری؛ تویی که جانت برای عزیزانت می رود، تو بودی که اولین بار به من گفتی لبخند عزیزانم بهشت است برای من یادت هست؟"
خندیدم و گفتم خدا رو شکر که حرف هایم مو به مو در خاطرت هست...
گفتی: "ببین یک چیز خیلی مهم است این که در این دلگیری ها خدا را گم نکنی این که حواست باشد از بساط شیطان ناامیدی نصیبت نشود یک چیز خیلی مهم است این که حتی اگر زندگی پایش را بیخِ گلویت گذاشت باز حضورش را فراموش نکنی من سرد و گرم روزگار را زیاد چشیده ام اما در ناامیدی چیزی عایدت نمی شود؛ حالا لطفا آن قرآن را از روی طاقچه بیاور یک صفحه اش را باز کن تا با هم بخوانیم اشک هایم را از روی گونه هایم پاک کردم قرآن را مثل همیشه روی قلبم گذاشتم و بوسیدم..بازش کردم یادت هست چه آیه ای آمد؟!

Image result for ‫حدیث بندگی‬‎


تاریخ : سه شنبه 19 دی 1396 | 12:25 ق.ظ | نویسنده : بهارنارنج | حرفِ دل

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی
  • کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
    تک اسکین - قالب و ابزار وبلاگ