تبلیغات
 تو را نفس می کشم - زائری بارانی ام،آقا به دادم می رسی؟!
چشمانم را لحظه ای می بندم و آرزوهایم را سوارِ قاصدکِ خیالم می کنم و خودم با آرزوهایم راهی می شوم این بار خیالم را پرواز می دهم به سمتِ حرمِ عشق،
خودم را کنارِ دربِ ورودی می بینم کنار تابلوی بابُ الجواد،لبخند می زنم حالا رو می کنم به سمت تابلویی که اذن دخول را نوشته ،می خوانمش و آرام می شوم.
از دور نظاره می کنم رفت و آمدها را،سراسر شور است و اشتیاق،قدم می زنم،چشمانم را باز می کنم و می بینم کیلومترها فاصله است بین من و شهرِ عشق.
آقاجان،دلِ آدم که هوایت را کرد هر چقدر هم از دور سلام داد باز دلتنگی اش تمام نشد،اگر گوشه ای نشست و عکس های حرم را دید و بیشتر دلش تنگ شد،چه کند؟!
آقا جان من خوب می دانم زمانش که برسد خودت دعوتم می کنی بیایم کنارت، بیایم و یک دل سیر فقط نگاه کنم شکوه صحن و سرایت را،آقا جان چه کرده ای با این خادمینت که این چنین عاشقند،عشق را چگونه در کنارِ گوششان هجی کرده ای که از "ع" تا "ق" را با بند بندِ وجودشان زندگی می کنند،امام رئوفم قلبم برایت عاشقانه می تپد،آقا جان می شود مرا عاشقتر کنی؟! شاید من بلد نیستم الفبای عاشقی را،اما اگر تو یادم بدهی حتم دارم از بر می شوم عاشقی را،
آقا جان؛امامِ مهربانم می شود به دادِ دلم برسی،دلم مدام بی تابی می کند اما هر وقت هوای حرمِ تو به سرش می خورد حال و هوایِ دلش هم دیدنی می شود،
آقا جان،یک دنیا ممنون که هوایم را داری.



تاریخ : چهارشنبه 31 تیر 1394 | 03:07 ب.ظ | نویسنده : بهارنارنج | حرفِ دل

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی
  • کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
    تک اسکین - قالب و ابزار وبلاگ