تبلیغات
 تو را نفس می کشم - قاضی خداست!
داستانِ حضرتِ موسی را زیاد شنیده ام همانی که خداوند از او خواست موجودی پست تر و پایین تر از خود بیابد و نزد او ببرد،او پیامبر خدا بود و سخت نیست پیدا کردنِ یک موجود که از پیامبر مرتبه اش پایین تر باشد اما در آخر وقتی به سگی رسید و خواست او را نزد خدا ببرد پشیمان شد و وقتی به کوه طور رسید به حضرت موسی خطاب شد اگر آن سگ را با خودت می آوردی تو را از انبیا حذف می کردم.
هر وقت یاد این داستان می افتم یادِ سخن خدا،یاد امتحانی که از پیامبرمان گرفت ،به خودم می آیم و کلاهم را قاضی می کنم! من برای قضاوت شایسته ترم یا پیامبر خدا؟!جواب مبرهن است... گاهی که توی دلم گمان می کنم از فردی برترم،خیالات برم می دارد بر مسند قضاوت می نشینم و حکم می کنم یک دادگاهِ خیالی توی ذهنم برپا می کنم و خودم می نشینم جای قاضی و حکم می دهم که فلانی چرا زیاد دیگران را تحویل نمی گیرد؟حتما خیالاتی شده است که شان اجتماعی اش از بقیه بالاتر است،چقدر غرور دارد و مساحت قلبش چقدر کوچک است بر عکس مساحت خانه شان،فلانی چرا ...؟!
بعد به خودم می آیم انگار خدا تلنگری به من می زند که آی بنده ی من حواست به تفکراتت هم باشد و من خجالت می کشم از افکارم از همان افکاری که توی دلم ماندند و به زبانم جاری نشدند حتی،اما ترس وجودم را می گیرد ترسِ یک غرورِ لعنتی که آن زمان ها جا خوش می کند گوشه ی قلبم و هوا برم می دارد که انگار که هستم؟!یادم می رود همه چیز را،یادم می رود و شیطان را می بینم که نشسته است درست کنارِ گوشم و مدام در گوشم پچ پچ می کند و افسارم را در دستش گرفته و به من و ایمانم پوزخند می زند.
این زمان ها که به خودت می آیی دست خدا را روی شانه هایت حس می کنی و صدایش مدام در گوشت می پیچد:
یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثیراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا ...
ای اهل ایمان، از بسیاری پندارها در حق یکدیگر اجتناب کنید که برخی ظنّ و پندارها گناه است و هرگز (از حال درونی هم) تجسس نکنید ...




تاریخ : شنبه 3 مرداد 1394 | 10:32 ب.ظ | نویسنده : بهارنارنج | حرفِ دل

  • paper | ترفند سرگرمی | سی پی
  • کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
    تک اسکین - قالب و ابزار وبلاگ